تبلیغات
شمس سر شكسته - به بهانه انفجار عصر تاسوعا در چابهار و شهادت جمعی از شیعیان
 
شمس سر شكسته
آنجا كه خدا هست و علی نیست كجاست؟

چه كسی ست كه باور نداشته باشد مظلومیت حسین و یارانش را حتی بعد از گذر 1371 سال...تحمل حسین را

نداشتند و حالا تحمل نمی كنند شیعیانش را...البته غمی نیست...ما را بكشید ما زنده تر می شویم...چرا كه

حسین را كشتید و او زنده ترین زنده هاست...هر شیعه ای آرزو می كند كه این سعادت نصیبش شود.شاید

عاشورا را شهدای ما در محضر حسین باشند...چه كسی می تواند زیر سوال ببرد این همه عظمت را ؟

 

 

این روزها زمان چه حجمی دارد...و زندگی در ریه های من چقدرآشفته و سخت

 نفس می كشد....همه چیزمان را باد برده....وما مثل آواره ها نشسته ایم و به جنازه ی

 خورشیدهایمان نگاه می كنیم......اینجا هر روز هفتاد سر بریده را بر نیزه می كنند و

 ما صدای گریه ی كودكان را هر شب از كوچه ها می شنویم.....اما ما عادتمان با

عادتِ زنان عرب فرق دارد .....ما فقط می ایستیم ،نگاه می كنیم و بعد در گذر زمان

 در می یابیم كه مرده ایم!.....نگاه كن كه قلبم چگونه یخ می زند و آب می شود.....

باید فریاد بزنم: بس است! بس است! چقدر اسب بر پیكرش می تازید؟هزار و سیصد

 و هفتاد سال است كه دارید استخوان هایش را خرد می كنید....من این تكه تكه های

 بدنش را دوست دارم... من این رگ های بریده را دوست دارم...چقدر می بُرید بی

 انصافها؟!...چرا نسل تان تمام نمی شود ....مگر ما یك شمر بیشتر داشتیم؟و مگر یك

 خولی؟ و مگر یك حرمله؟و مگر یك عمر سعد؟؟؟.....پس چرا تمام نمیشوید؟خدایا من

 دارم از پنجره ی اتاقم می بینم نیزه دارها را كه در حیاط خانه مان می رقصند.......

نیزه هایشان دارد سرم را سوراخ می كند.......می دانی چرا سیاه ترین شب ها بر

 جهان  حكومت می كنند؟...چون آفتاب را خودم با چشمهای خودم دیدم كه بر نیزه ها

نشسته بود...دیگر بس است ....سرم دارد از تكرار این همه خیمه سوزی گیج

میرود....من می سوزم ...تو می سوزی...ما می سوزیم....اما آنها نمی سوزند....

آنها می سوزانند!....این تیرها را ببین كه چه بد فرجامند  كه بعد از هزار سال هنوز از

 گلوی آفتاب بیرون نیامده اند...و این خنجرها عجب سرنوشت كبودی داشتند.....من

 تمام لباسهای مشكی ام را شسته ام و به طنابی در فراسوی زمان آویخته ام تا آفتاب

بخورند......اما چشمهای آفتاب را كه می بینم شرم می كنم...چگونه باید به او بگویم

 كه این تنها كاریست كه من می توانم برایش انجام بدهم؟........مگر من به جز این

لباسهای مشكی چه دارم كه برایش خرج كنم؟......../////چقدر سرم درد می كند...باید

 یك قاشق نذری بخورم ........ما مردم ِ خیمه سوخته، سالهاست كه بر روی شله زرد

 های نذری مان می نویسیم یا حسین.....و نگاه می كنیم كه چگونه پدران و برادرانمان

 را سر می برند .....بگذار من از لب پنجره كنار بروم و به اتاقم بازگردم...من  از

 حالا حدود یك روز وقت دارم كه گریه كنم و بعد دوباره به پنجره باز گردم ...نباید

 حتی ثانیه ای را از دست بدهم......من گریه می كنم و سیاه می پوشم برای كسی كه

 هزار سال است اسبها بر پیكرش می تازند....و من چقدر سیاه پوشیدن برای آفتاب

را دوست دارم...

 

شب عاشورای 1432





نوع مطلب :
برچسب ها :




درباره وبلاگ

برای مولای مظلومم....امیر دو عالم

مدیر وبلاگ : وحیده افضلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :