شمس سر شكسته
آنجا كه خدا هست و علی نیست كجاست؟
چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

دشمن گرفت زیر گلوی تو تیغ را

گم كرد شب به صبح سعادت طریق را

 

آهسته می برید سر از پیكر تو شمر

تا بنگری به خیمه نشان حریق را

 

بر روی تل زنی ست...تو را جیغ می كشد

اندوه می سراید و شعر دریغ را

 

ای كوفیان عهدشكن! شرمتان كجاست؟

زینب شمرد این همه زخم عمیق را

 

"زخم از ستاره بر تن ات افزون " و باز هم

اسبان لگد زدند همان جای تیغ را

 

تنها نه سر ز پیكر پاك ات بریده اند

حتی ربوده اند ز دستت عقیق را

 

ما تا ابد به یاد تو تكرار می كنیم

این خطبه های اشك صریح و بلیغ را

 

این كه چرا تمام جهان عاشق تو اند

تاریخ هم نداده جواب دقیق را

سروده شده در

محرم 88

 

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :


ای پسر معاویه اكنون كه تو نوه پیغمبر اسلام و یاران او را كشتی و اعضای

 خاندانش را اسیر كردی و آنها را از بیابانها گذرانیدی و در همه جا در معرض

تماشای مردم قرار دادی و به این جا آوردی فكر می كنی كه به موفقیت

رسیده ای و دنیا به كام تو می باشد؟تو تصور می كنی كه چون در جام های

طلا باده مینوشی و از حیث زر كمتر نیاز داری به موفقیت كامل رسیده ای؟

اگر قرآن می خواندی می دانستی كه خداوند در آیه ای كه این طور شروع

می شود (و لا تحسبن الذین كفروا ) می گوید كه ما به آنهایی كه راه كفر را

پیش می گیرند ثروت می دهیم و بر بضاعت آنها می افزاییم تا اینكه بیشتر

 مرتكب گناه بشوند واز فرط نخوت و خودپرستی زیاد در غرقاب معصیت فرو

بروند تا اینكه بیشتر عذاب ببینند.تو نیز یكی از آن دنیا پرستان هستی و

خداوند به تو ثروت بیشتر می دهد تا اینكه زیادتر در غرقاب گناه فرو بروی....

تو تصور می كنی اولین ستمگر هستی كه در این دنیا دست بر مظلو مان

 یافته ای؟ و قبل از تو ستمگر در این جهان وجود نداشته؟ و مظلومان را به

قتل نرسانده و اسیر نكرده است؟ اگر اینگونه فكر نمی كردی از سرنوشت

ستمگرانی كه قبل از تو بودند و كشتند و غارت كردند و به اسارت بردند پند

می گرفتی و می فهمیدی كه هر كس بر مظلومان ستم بكند كیفر خواهد

دید و ممكن است كه كیفر او چند روز به تاخیر بیفتد ولی به طور حتم دچار

 كیفر اعمال خود خواهد گردید.وقتی یك ستمگر چون تو بیگناهان را به قتل

 می رساند به خود می گوید كه آنها مرده اند و اموات زنده نخواهند شد تا

 اینكه بتوانند از من انتقام بگیرند و هیچ كس قدرت آن را ندارد كه خوشی و

كامرانی مرا از بین ببرد و غافل از این است كه یك مظلوم وقتی به قتل

می رسد اگر در نظر مردم ،مرده باشد نزد خداوند مرده نیست و مظلومی كه

 در راه خدا كشته شد،پیوسته در نظر خداوند زنده می باشد ( و لا تحسبن

الذی قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون ) این كلام خدا

است و تو نمی توانی منكر این كلام بشوی مگر اینكه مسلمانی خود را انكار

كنی و گرچه تو مسلمان نیستی و اگر مسلمان بودی فرزند پیغمبر خود را به

 قتل نمی رساندی و افراد خاندانش را اسیر نمی كردی.ولی با اینكه

مسلمان نیستی جرأت نداری كه به كفر خود اعتراف نمایی و به ظاهر خود را

مسلملن جلوه می دهی چون ثروت و كامرانی تو وابسته به این است كه

مردم تو را مسلمان بدانند و اگر مسلمان نباشی نمی توانی بر مسلمین

 حكومت كنی و چون دعوی مسلمانی می نمایی ناگزیر هستی كه كلام

 خداوند را بپذیری و بر حق بدانی.

شنیدم كه گفتی فرزندان حسین (ع) را به بردگی خواهی فروخت ولی من با

اینكه یك زن هستم و شمشیر در دست ندارم تا با تو پیكار كنم و تو را از

فروش فرزندان حسین(ع) به بردگی منع نمایم،به تو می گویم كه تو نمی

توانی فرزندان حسین(ع) را به بردگی بفروشی زیرا گذشته از انتساب آنها به

خاندان نبوت، آنها مسلمان هستند و تو نمی توانی یك یا چند مسلمان را به

 بردگی بفروشی و اگر این كار را بكنی همین ها كه اكنون در پیرامون تو

هستند و جزو ملازمین تو می باشند  و نفع آنها اقتضا می كند كه حكومت تو

باقی بماند تو را سنگسار خواهند كرد زیرا فروختن یك مسلمان به بردگی،كفر

 محض و انكار خدا و پیغمبر است.

ای پسر معاویه ، روزی كه ما را به اسارت گرفتند اجساد خون آلود عزیزان ما،

 بر خاك بود و ما گفتیم كه بگذارید ما عزیزان خود را دفن كنیم و آنگاه ما را به

اسارت ببرید اما تقاضای ما را نپذیرفتند در صورتی كه طبق احكام اسلام دفن

اموات واجب است و آیا تو می توانی بعد از اینكه عزیزانت كشته شدند اجساد

آنها را بر خاك بگذاری و بدون اینكه جسدها را دفن كنی بروی؟ آخر تو چگونه

 موافقت كردی كه اجساد یك عده مسلمان بعد از اینكه كشته شدند ، بر

خاك بماند و دفن نشود؟

ای فرزند معاویه ، توشه زندگی هر كس در دنیای دیگر، عبارت است از

اعمالی كه از این جهان قبل از مرگ به جهان دیگر می فرستد و توشه ای كه

 تو قبل از مرگ خود به جهان دیگر فرستاده ای یكی از بدترین توشه ها می

باشد كه از این دنیا به دنیای دیگر فرستاده شد و تو باید با آن توشه در جهان

دیگر زندگی كنی.زندگی این دنیا گذران است و ثروت و خوش گذرانی تو در

 این دنیا سپری می شود همانگونه كه مصیبت و محنت و اندوه ما در این

جهان سپری خواهد شد. ولی دنیای بعد از مرگ دنیای گذران نیست و جهان

سرمدی می باشد و ما باید در آن دنیا با توشه ای كه از این جهان به آنجا

فرستاده ایم زندگی كنیم و وای بر ما اگر توشه ای كه می فرستیم ناگوار

 باشد كه در آن صورت از عذاب همیشگی رهایی نخواهیم یافت و تو ای فرزند

 معاویه با غرور و ستمگری خود عذاب جاوید را خریداری كرده ای و تو كه در

این دنیا به عیش و راحتی چنین عادت كرده ای نمی توانی عذاب همیشگی

 دنیای دیگر را بدون ناله و فریاد تحمل نمایی و همچون پدرم نیستی كه می

 گفت خدایا اگر اراده تو این است كه مرا عذاب بدهی و در آتش بسوزانی من

از جان مطیع امر تو هستم. ای فرزند معاویه من نمی توانم از تو كه تمام

مردان ما را به قتل رساندی و آنها را در كنار رود فرات بدون قبر گذاشتی

شكایت نداشته باشم.

از تو دو شكایت خواهد شد یكی شكایتی است كه من از تو نزد خداوند می

كنم و دیگری شكایتی است كه دین اسلام و عموم مسلمین از تو نزد خداوند

 می كنند.شاكی از تو فقط من نیستم بلكه ذات دیانت اسلام و هر كس كه

 دارای این دین می باشد از تو شاكی است.

تو شكایت آنها را نزد خداوند نمی شنوی برای اینكه دستگاه تو وحشت  در

مردم ایجاد كرده ومسلمین بیم دارند از اینكه با صدای بلند از تو نزد خداوند

شكایت كنند.ولی آنها با صدای قلب خود نزد خداوند شكایت می كنند و تو

صدای آنان را نمی شنوی ولی خدای بزرگ صدایشان را می شنود و ای بسا

صدای قلب كه زودتر از صدای دهان به گوش خداوند می رسد.شكایتی كه

 مردم از تو نزد خداوند دارند به دو علت است یكی اینكه تو نوه پیغمبر اسلام را

به قتل رساندی و همراهانش را كشتی و زن ها و اطفال دودمان او را اسیر

 كردی و علت دیگر شكایت مسلمین از تو نزد خداوند این است كه تو ظلم را

جانشین عدل، فسق را جانشین زهد و رشوه گرفتن را جانشین امانت و

درستكاری حكام نمودی و امروز هر مسلمان كه به یك حاكم مراجعه كند یا

كارش به یك قاضی بیفتد باید رشوه بدهد ولو حق داشته باشد.

تو ای پسر معاویه بیت المال را كه مال تمام مسلمین است چون مال خود

می دانی و درآمد بیت المال را خود ضبط می كنی یا به كسانی كه مورد

 علاقه ی تو هستند می پردازی ولی زن های بیوه و ایتام شهدای اسلام كه

بیش از همه مستحق دریافت از بیت المال هستند گرسنه می مانند و وقتی

 برای دریافت مستمری به بیت المال مراجعه می كنند مأمورین تو با خشم

آنها را دور می كنند و آیا انصاف تو اجازه می دهد كه تو از محل بیت المال

 پیوسته خوش بگذرانی  و زن های بیوه و ایتام شهدای اسلام حتی یك قرص

نان برای سد جوع نداشته باشند و مجبور باشند برای قوت لایموت دست

 سوال به سوی دیگران دراز نمایند........................؟

(منبع:امام حسین و ایران نوشته كورت فریشلر)





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

 

ای معنی زیبای وفاداری مطلق

 

حلاج به عشق تو ندا داد اناالحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

.....در دمشق دكانهایی بود كه اعراب آنها را (مَون) می خواندند.هر یك از آن

دكان ها مخصوص طبخ یك نوع غذا بود و مون ها یا دكان های طباخی دمشق

 در سوریه معروف بودند.سهل بن سعد ساعدی به یكی از آن دكان ها

مراجعه كرد و دستور داد كه به اندازه كفاف اسیران غذا در ظرف ها بریزند و

بهای آن را پرداخت كرد.شاگردان دكان طباخی ظروف غذا را در مجموعه ها

نهادند و به راهنمایی سهل بن سعد ساعدی به كاروان سرای راكوس

رفتند.غذا مقابل اسیران نهاده شد و آنها خوردند و سهل از چگونگی قتل

 حسین (ع) پرسید و زینب آنچه را كه در روز دهم محرم در كربلا دیده بود به

اختصار برای سهل حكایت كرد.او می گریست و از گریه او اسیران و علی بن

 الحسین كه بیمار بود به گریه درآمدند.بعد از اینكه صحبت زینب تمام شد و

گریه ها آرام گرفت سهل گفت منزل من در دمشق نیست و من ساكن سفاخ

 هستم و اگر در اینجا خانه داشتم شما را به خانه خود می بردم و نمی

گذاشتم كه در كاروانسرا به سر ببرید.زینب گفت اگر تو در اینجا خانه می

داشتی نمی توانستی ما را به خانه خود ببری برای اینكه نمی گذارند ما در

 خانه ی كسی بسر ببریم.از آن گذشته شماره ما كم نیست و به هر خانه

 كه وارد شویم مزاحم صاحب خانه خواهیم شد و میل نداریم كه به خانه

كسی برویم...

(منبع:امام حسین و ایران نوشته كورت فریشلر)





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 29 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

اسیران را بعد از ورود به دمشق به كاروانسرایی به اسم راكوس بردند كه یك

 نام سوریانی بود و هنوز قسمتی از معابد و كاروانسراهای دمشق نامهای

 سوریانی قدیم را داشت .قبل از اینكه اسیران در آن كاروانسرا بخوابند به آنها

 گفتند كه باید خود را آماده كنندكه روز بعد نزد یزید بن معاویه بروند.اسیران

 گفتند كه ما وسیله ای نداریم كه خود را آماده رفتن نزد یزید كنیم و برای

 مهمانی هم نیامده ایم كه جامه های نو بپوشیم و آنچه لباس داشتیم در

 كربلا به غارت رفت.كاروان سالار گفت در هر حال باید فردا نزد یزید بن معاویه

بروید و آنگاه اسیران را ترك كرد بدون اینكه از آنها بپرسد كه آیا غذای شب را

 دارند و اگر ندارند می توانند غذا خریداری نمایند یا نه؟

آن شب را اسیران در كاروانسرای دمشق به صبح آوردند و بامداد مرتبه ای

 دیگر كاروان سالار به آنها گفت كه برای رفتن نزد یزید آماده باشید.ولی

 ساعات روز گذشت بدون اینكه اسیران را از كاروانسرا خارج كنند و نزد یزید

 ببرند.

زینب هنگام ظهر كاروان سالار را فرا خواند و گفت اطفال ما دیشب چیزی

نخورده اند و امروز ضبح هم چون می خواستند ما را نزد یزید ببرند چیزی به

اطفال داده نشده و اینك از گرسنگی بی تاب هستند بگذارید یكی از ما برود و

 برای كودكان غذایی به دست بیاورد.كاروان سالار موافقت كرد كه ام كلثوم

برای تهیه غذا برود و او را با یكی از مردان كاروان بیرون فرستاد.همین كه به

دروازه ی كاروانسرا رسید مردی سالخورده وارد كاروانسرا گردید و به عربی

گفت آیا اسیرانی كه از بین النهرین آورده شده اند در این جا هستند؟ام كلثوم

 گفت بلی.آن مرد گفت آیا راست است كه آنها اعضای خانواده حسین (ع)

 می باشند ؟ام كلثوم گفت بلی. آن مرد دو دست را بر سر زد و گفت وای بر

من. ام كلثوم گفت تو را چه می شود؟ و اسمت چیست؟ مرد گفت من از

كشته شدن حسین(ع) عزادار هستم و اسمم سهل بن سعد ساعدی

است. ام كلثوم ابراز حیرت كرد و گفت ای نیك مرد، پسرت شایق در سفاخ از

ما اسیران پذیرایی كرد و به ما گفت كه پدرش به دمشق رفته است.تو می

توانی وارد كاروانسرا شوی و زینب بنت علی را ببینی ولی من نمی توانم

مراجعت كنم چون اطفال ما دیشب و امروز چیزی نخورده اند و من می روم كه

برای آنها غذا فراهم نمایم.

سهل بن سعد ساعدی پرسید چرا اطفال شما دیشب و امروز چیزی نخورده

 اند؟ ام كلثوم گفت برای اینكه دیشب وقتی ما را وارد این كاروانسرا كردند

 شب رسیده بود و نگذاشتند كه خارج شویم و غذایی تهیه كنیم و امروز هم

تا این موقع می خواستند ما را نزد یزید بن معاویه ببرند و نگذاشتند كه برای

تهیه غذا از كاروانسرا خارج شویم.

سهل بن سعد ساعدی پرسید چند نفر هستید؟ام كلثوم شماره افراد را

گفت و سهل اظهار كرد تو مراجعت كن و من هم اكنون  برای شما غذا

خواهم آورد.ام كلثوم گفت ای نیك مرد،ما نمی خواهیم هزینه خود را به تو

تحمیل كنیم.سهل گفت بی اهمیت ترین و  كوچك ترین كاری كه من می

 توانم انجام بدهم برای بازماندگان حسین(ع) این است كه به آنها غذا بدهم و

چون می دانم همه گرسنه هستید بیش از این حرف نمی زنم و  می روم تا

برای  شما غذا بیاورم...........

(برگرفته از كتاب كورت فریشلر به نام امام حسین و ایران)......ادامه دارد





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 29 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

قال حسین(ع):

 

هر کس خدا را آنگونه که حق پرستش اوست بپرستد،

 

خدا از فیض خود به او بالاتر از آرزوها و کفایتش ارزانی

 

دارد.

.........................................

 

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

 

.........................................

 

به ‌درستی که شیعیان ما قلبشان از هر ناخالصی و حیله و

 

 تزویر پاک است

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


چارلز دیكنز(نویسنده معروف انگلیسی):اگر منظور امام حسین جنگ

 در راه خواسته های دنیایی بود،من نمی فهمم چرا خواهران و زنان و

 اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حكم می نماید كه او

فقط به خاطر اسلام،فداكاری خویش را انجام داد...





نوع مطلب :
برچسب ها :


دلم نشسته به شامی غریب و طوفانی

چقدر خسته و تلخم تو هم نمی دانی

 

نگاه می كنی و من ز شوق می لرزم

هزار آینه داری به خط پیشانی

 

بگو به من همه ی رازهای چشم ات را

چه بوی سیب غریبی،چه عطر بارانی

 

تو باش مونس قلبی كه كه بی تو بیمار است

تو باش بانی بزمی كه گشته بی بانی

 

تو آفتاب بهشتی...تو كربلای غمی

تو آن ذبیح بزرگی...تو یوسف ثانی !

 

سرت میان زمین و فلك به رقص آمد

سرت نشسته به بزمی پر از پریشانی

 

چه امتحان عظیمی كه سفره گستردند

سر بریده خریدند بهر مهمانی

 

چرا تلاوت یاسین ز سر نمی گیری؟

چرا حدیث كسا را ز بر نمی خوانی؟

 

به پیش پای تو خورشید هم به خاك افتاد

شهید راه تو گشتند مسلم و هانی

 

ببین چگونه ز عشق ات دوباره لبریزم

پر از حضور تو هستم...پر از مسلمانی

محرم88 سرودم





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :


"بر اسب هایشان نعل تازه زدند و بر پیكر شهدا تاختند..."

من تمام پنجره ها را بسته ام تاصدای دویدن اسب ها به گوشم نرسد...هنوز

هم تمام نشده...بعد از این همه سال هنوز از خرد كردن استخوان هایش

دست بر نمی دارند....

آه ای اسب ها!

چه تیره بخت بودید شما...چه خوردید كه اینگونه بدمست بر پیكر قطعه قطعه

شده ی آفتاب می تازید...؟

دیگر بس است...بعد از هزار و سیصد و هفتاد سال دیگر بس كنید.....من این

پیكر پاره پاره را دوست دارم...

من این تكه تكه های تنش را...من این استخوانهای خرد شده ...من این

رگهای بریده را دوست دارم...اینها پاره های تن من اند...

چه بد فرجامید شما ای اسب ها...چه ننگین اید شما كه لگد بر آفتاب می

زنید و صاحبان شما چه خوش باورند كه فكر می كنند این لگدهای شماست

كه آفتاب را خاموش می كند...!

به كوفیان بگویید كه آفتاب عالمتاب ما دوباره طلوع خواهد كرد...نه از

مشرق...كه از چهارسوِِی عالم هستی...

او نوری ست كه هرگز خاموش نمی شود، حتی اگر آن را در تنور خانه هایتان

پنهان كنید...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


حضرت زینب خطاب به مردم كوفه:

ای اهل كوفه!

ای اهل بی وفایی و نیرنگ آیا می گریید؟ هرگز اشك شما

پایان نپذیرد و ناله تان فرو ننشیند.....

آری به خدا كه باید بسیار بگریید و كم بخندید...

حقا كه همه ی عار و ننگ ها را برای خود جمع كردید كه هرگز

تكه های این عار و ننگ را شست و شو نتوانید كرد...

وای بر شما ای كوفیان!

آیا می دانید چه جگری از رسول الله پاره پاره كردید؟

حقا كه چه بلاها و سختی های سیاه و ناگواری را دامن زدید...





نوع مطلب :
برچسب ها :


...زینب را به شام آورده اند...رقیه چقدر بی تاب است...

خدای من چگونه قلم را توان نوشتن این عبارات

است:سیدالساجدین را به شام آورده اند! آه مولای من!مرا

یارای نوشتن نیست وقتی تصور می كنم به پایت زنجیر بسته

 اند...

اول صفر سال 61 هجری قمری:

امروز آل محمد(ص) به شام رسیده اند...آگاه باشید ای مردم

 شام كه سر خورشید را از دروازه ی شهرتان عبور

میدهند...چه مهمانی باشكوهی دارید...!مگر یزید امروز را

برایتان عید اعلام نكرده است؟ بروید و به شكرانه ی خیانتتان

لباسهای نو بپوشید و شراب بنوشید...قرار است آل الله را در

شهر شما به تماشا بگذارند...قرار است خونخواران تاریخ

بالای سر حسین بنشینند و با خون خدا مست كنند...نفرین بر

شما...نفرین بر شما ای قوم بدسرشت كه سر فرزند رسول

الله را بر نیزه دیدید و نمردید...اف بر شما كه تاریخ شرم كرد و شما شرم نكردید...

اول صفر سال 1431 هجری قمری:

در چنین روزی اسرا و سرهای مبارك را به شام آوردند و بنی

امیه اعلام عید كرد...

یا ابا عبدالله ! راه سرخ ات هرگز پایانی ندارد و داغ ات در

سینه ی ما هرگز سرد نمی شود...

...و ای شامیان ! مرام سیاهتان شما را به زباله دان تاریخ

 سپرد و لعن و نفرین شیعیان علی تا ابد برای شما پایدار

است...

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلك

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و عجل فرجهم





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 27 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

قال رسول الله (ص):

ان لقتل الحسین (ع) حرارة فى قلوب المؤمنین لا تبرد ابدا.


براى شهادت حسین (ع)، حرارت و گرمایى در دل‌هاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى‏شود.

 

قال امام رضا (ع):

یابن شبیب! ان بكیت على الحسین (ع) حتى تصیر دموعك على خدیك غفر الله لك كل ذنب اذنبته صغیرا كان او كبیرا قلیلا كان او كثیرا

 اى پسر شبیب! اگر بر، حسین (ع) آن قدر گریه كنى كه اشك‌هایت بر چهره‏ات جارى شود، خداوند همه گناهانت را كه مرتكب شده‏اى مى‏آمرزد، كوچك باشد یا بزرگ، كم باشد یا زیاد.





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

دوست عزیزی پرسیده بود كه آیا شعرها رو جمع آوری می كنم یا مال خودمه؟.....من ادعای شاعر بودن ندارم اما چیزهایی كه اینجا می نویسم رو اگر بشه شعر نامید باید بگم بله مال خودمه و از جایی جمع آوری نمی كنم...

یا علی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 دی 1388 :: نویسنده : وحیده افضلی

بادهای سحری بوی تن ات آوردند

واژه ای از لب شكر شكن ات آوردند

 

طعم زیتون و عسل ...بوی بهشت و یاسین

همه را از نفحات دهن ات آوردند

 

سوره ی واقعه را ای بشر كیف بشر

بعد از آن واقعه ی تن به تن ات آوردند

 

وای از آن روز ...همان روز كه در هلهله ها

پیكر قاسم شمشیر زن ات آوردند

 

دستهایی كه به تاراج تو سبقت جستند

چه بلاها سر درّ یمن ات آوردند

 

پاره پاره شدی و از تو فقط یك انگشت

به نیابت ز تمام بدن ات آوردند

 

مردمانی كه گذشتند از آن دشت همه

خبر از بوی خوش پیرهن ات آوردند

 

شاعران ازلی در پی معراج تن ات

صد غزل از بدن بی كفن ات آوردند

 

آیه ی محكم  تاریخ تویی... از آن ظهر

عاشقان در دل هر انجمن ات آوردند

 

ناگهان جلوه ی خورشید شدی...آینه ها

از فراسوی زمان سوی من ات آوردند

سروده شده درمحرم 87

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :


تنگ غروب بود و سر  ِ نی نشسته بود

تنگ غروب بود و كمرها شكسته بود

 

تنگ غروب بود و خدا بود و محتشم

تنگ غروب بود و علمدار بی علم

 

دست ِ بریده خیره به خورشید گشته بود

تا آب رفته بود ...ولی برنگشته بود

 

من از صراط ِ بغض و عطش آمدم، عزیز

برخیز و آب در تب ِ دستان من بریز

 

ای تكه تكه های تن ات راز آفتاب

ای قبله گاه عاشقی...ای مصحف...ای كتاب

 

از علقمه بیا كه ملك صور می زند

دستت كجا فتاده دلم شور م‍ی زند

 

چون می روی تمام جهان گریه می كنند

تك ضربه های تلخ ِ زمان گریه می كنند

 

مردان ِ كوچه نام تو را شعر كرده اند

زنهای خانه بی تو چنان گریه می كنند...

 

گویا كه بی تو ما همگی در به در شدیم

گویا تمام آدمیان گریه می كنند

 

این ابرها بدون تو لكنت گرفته اند

دیوارها چو آب روان گریه می كنند

 

دارد غروب از لب خورشید می چكد

گلدسته ها به جای اذان گریه می كنند

 

باید نماز مغربمان را ادا كنیم

باید به فصل های عطش اقتدا كنیم

 

وقتی سرت مسافر راه دمشق شد

در قتلگه تمام تن ات سهم عشق شد

 

می آمدی و پشت شب از شرم می شكست

تو بی سری و ساقی لشكر بدون دست

 

ای داغ تو ز عالم معنا بزرگ تر

ای سینه ات ز عرش حقایق سترگ تر

 

احرام بسته ایم و به خون رقص می كنیم

گرد ِ سرت به قصد جنون رقص می كنیم

 

بیدارتر ز ماه و پریشان چو آفتاب

پشت سكوت و خواب قرون رقص می كنیم

 

از تو هزار و سیصد و اندی گذشته است

از ماضی ِ تو تا به كنون رقص می كنیم

 

ما رقص می كنیم و تو بر نی نشسته ای

كی رفته ای ز دل ؟به خدا كی شكسته ای؟

 

از كعبه تا حوالی نامت گریستم

حیف از تمام عمر كه من بی تو زیستم

 

كعبه میان گودی ِ مقتل بنا شده

امسال حج واجبمان كربلا شده

 

امسال حاجیان تو سرهای تشنه اند

مردان ِ سرسپرده به تقدیر  ِ دشنه اند

 

من یك قدم به چشم تو ، بی سر نشسته ام

همچون تو در خرابه ی دل بت شكسته ام

 

از خویش رفته ام كه تو بی سر كنی مرا

آغاز كرده ام كه تو آخر كنی مرا

 

من مؤمنم! به جدّ تو سو گند خورده ام

این گونه ره مبند كه كافر كنی مرا

 

من شاعری نمی كنم ای شهسوار عرش

من شعر می شوم كه تو از بر كنی مرا

 

من شعر می شوم تو مرا در شراب كن

انگور می شوم...تو مرا دُرد ناب كن

 

تا كی ردیف و قافیه را زیر و رو كنم ؟

تا كی تو را ورق به ورق جستجو كنم؟

 

در من توان واژه سرودن نمانده است

 تاب قلم به قافیه سودن نمانده است

 

تنگ غروب و باز زمین بر مدار غم

باز این چه شورش است ز اشعار محتشم

 

تنگ غروب بود و زمین غرق اشك بود

من بودم و تو بودی و فریاد مشك بود

 

من بودم و تو بودی و شش ماهه بود خواب

من بودم و تو بودی و اما نبود آب

 

من بودم و تو بودی و خنجر كنار سیف

من بودم و تو بودی و زینب نبود حیف

 

من بودم و تو بودی و سرها بریده بود

من بودم و تو بودی و رنگم پریده بود

 

من بودم و تو بودی و زینب اسیر بود

دستم برای از تو نوشتن حقیر بود

 

من بودم و تو بودی و ناگه سحر دمید

دیدم كه شانه های تو در آسمان خمید

 

من ماندم و غمی كه ز هجر تو داشتم

دیگر توان از تو سرودن نداشتم

 

از فصل استعاره و تشبیه رد شدم

سر را به شانه های محرم گذاشتم...

سروده شده در

محرم 87

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

برای مولای مظلومم....امیر دو عالم

مدیر وبلاگ : وحیده افضلی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو